قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

... چکیده ای از احساس و خاطرات رجاء ....

جمعه بیست و چهارم آبان 1392
م : ن : رجاء

سراب زندگی

زندگی فراز و نشیب های فراوانی دارد که گاهی آدم شاد است و گاهی غمگین و گاهی خندان  است و گاهی هم گریان که تحمل همه آسان است؛ به جز اینکه خودت را در جند قدمی شادی و خوشبختی احساس کنی  اما ناگهان همه چیز تغییر کند و به آنچه که انتظارش را داشتی نرسی!

مثل این می ماند که با هیجان تمام از سطح بالا در استخر شیرجه بروی که آب آن  نا گهان خشک شود!

من چنین شدم اما باز هم به خوشبختی امیدوارم! آیا  حماقت است؟!

منظورم مثال نبود!




دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392
م : ن : رجاء

به امید اینکه من تو قلب کسی جا بگیرم

در کنج دلم جا داری

من عاشقو تو واویلا

قصد جان من را داری

من عاشقو تو واویلا

گل بهارت که نبود

برگ خزونت نشدم

به هر دری زدم ولی

عزیز جونت نشدم

عزیز جونت نشدم

 

من چشم به راهم

محتاج یک نگاهم

جز جرم گناه عشق

والله بی گناهم

والله بی گناهم

در کنج دلم جا داری

من عاشقو تو واویلا

قصد جان من را داری

من عاشقو تو واویلا

 

از جانت منو گفتی

قلب منو آزردی

در یاد خودم موندی

 

قلب منو سوزوندی

 

در یاد خودم تو رو نگه داشتم

هی خواستی بری اما که نگذاشتم

شکستی قلبمو به روت نیاوردم

تو آزردی منو تو رو نیازردم

در کنج دلم جا داری

من عاشقو تو واویلا

قصد جان من را داری

من عاشقو تو واویلا

 

از جانت منو گفتی

قلب منو آزردی

در یاد خودم موندی

قلب منو سوزوندی

 

در یاد خودم تو رو نگه داشتم

هی خواستی بری اما که نگذاشتم

شکستی قلبمو به روت نیاوردم

تو آزردی منو تو رو نیازردم

در کنج دلم جا داری

من عاشقو تو واویلا

قصد جان من را داری

من عاشقو تو واویلا

در کنج دلم جا داری

من عاشقو تو واویلا

قصد جان من را داری

من عاشقو تو واویلا



:: برچسب‌ها: در کنج دلم جا داری, به هر دری زدم ولی


چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391
م : ن : رجاء

قصه دوست

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر بیرون رفت،دید نگهبان پیری با لباس اندک نگهبانی میدهد. به او گفت: سردت نیست؟ نگهبان گفت: چرا، اما مجبورم طاقت بیاورم. پادشاه گفت: به قصر میروم و یکدست لباس گرم برایت می آورم. پادشاه به محض ورود به قصر سرما را فراموش کرد. فردای آنروز جنازه ی یخ زده ی پیرمرد را حوالی قصر پیدا کردند در حالی که با خط ناخوانا نوشته بود: من هر شب با همین لباس کم طاقت میاوردم، اما وعده لباس گرم تو مرا از پای دراورد!




سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391
م : ن : رجاء

این وب من

وقتی به این نت میام ناخود آگاه در سیاه چال غم می افتم و خاطرات تلخ گذشه برام زنده می شه و احساس می کنم هنوز هم تنهام. جون این خانه تنهای من بود تنهای که  نمی تونم به زبان بیارم . چون اگر تنهای به معنی بی کسی باشه الان هم جای هستم که هیج هم صحبتی ندارم و تنها ارتباطم با دنیای مجازی است و در دنیای مجازی از طریق این ابر هواپیما به اسم نت سیاحت می کنم و با دوستان گلم گاهی هم ملاقات...



:: برچسب‌ها: خانه تنهای, اتاق تنهای, تنهای واقعی, نوشته های رجا در دیوار خاطرات


جمعه دوازدهم آبان 1391
م : ن : رجاء

عاشق به هر حالی فدای عزیزش است

اگه دوســـّم نداری, بازم ای دل فداتــم  نخور غصه بکن قهر, گرفـــتار چشــــاتم 

نمیدونم چطور من, یکی سوی تورفــتم ندونستم چی کردم,چنین دل به تو بستم

گرون بودی تو بر من, تو ای خوشگل خوشرومن طفلکی ای دل ,شدم مردک پررو

توای بر تر ازهرگل, چراخواهم ترو من -که من گیاه هرزم, توهستی گل سوسن

ندونستم عزیزم ,چه قد پسته مقامــم   تورو جا دادم ای گل , تواین قلب خرابم

منم شرمنده ای دل، ازین کاری که کردمشدم عاشق به تو گل، تو ای داروی دردم

گرفتار شدم ای دل ,به اون قامت رعنات  منو کشته به هر دم، همون قهرو تمنات 

توی خوشگل خوش قد , کند جادولبانت منو بسته زهر سو، همه راه وروانت 

اسیر دامت شدم , به این بیچارگـــی ها   از آه  سردمن دود،  رودبه آسمون ها

دمی زنده شوم من,کشم رنج فراقت - که میمیرم همون دم ,رود ذهنم به یادت

درین بیکسی ای دل , شدم زارو محقر – به این حال غریبی,شود زندگی بدتر

که من چاره ندارم,به جز راه صبوری - کنم ناله به الله , کشم فراق و دوری

دراین گوشۀ هستی, که من بی کسم ای یار –کشم داغ ز دوری,فدات میشم هزار بار




شنبه بیست و نهم مهر 1391
م : ن : رجاء

دعا کن

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛ آخه راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.
خیلی چاله چوله دارد؛ دام های زیادی در آن پهن شده است و باریکه های خطرناکی دارد؛
پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیراست.
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.
چون هر جای راه بایستی مرده ای و مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدمبیاید، خیلی دردناک است.
هیچ وقت خودت را به مردن نزن



پنجشنبه بیستم مهر 1391
م : ن : رجاء

داستانی که مُهر اولین عشق را بر دلم کوبید. خود زهر بود پادزهر هم شد

در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد . یک شب  طوفانی رخ داد  و لانه اش را خراب کرد. گنجشک که  در زیر باران خیس و سردش شده بود گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟

خدا گفت:

" ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي.

 و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي. "



:: برچسب‌ها: داستانی که مهر اولین عشق را بر دلم کوبید


پنجشنبه بیستم مهر 1391
م : ن : رجاء

ضربه ای بر شاهرگ عشق....

هدیه ای خریدم و اونو تو جعبه ای

که با هزار عشق و علاقه درستش کرده بودم گذاشته و با شکلات تزیین کردم .

 یه دسته گل زیبا هم که گل ساز با سلیقه عاشقانه ام بسته بود، داخل کادو گذاشتم.

از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم و دهنم تا بیخ گوشام باز بود که اگه اینو ببینه چه می شه؟؟؟؟

وختی اونو دید گفت:......



:: برچسب‌ها: ضربه ای بر شاهرگ عشق


پنجشنبه بیستم مهر 1391
م : ن : رجاء

برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید " کر " باشد و زن " لال ". (سروانتس)


پنجشنبه سیزدهم مهر 1391
م : ن : رجاء

حرف .....

واژه هايم خيس شـבه انــב.. حالم בست خودم نيست

ازڪـوچـﮧباغ ياבت ڪـﮧگذر مےكنم

בلتنگيت ڪـوبـﮧ ےقلبم را مےڪـوبـב

בلتنگي... בلتنگي... اين روزها ميزباלּ روزهايم شده

آخر من اينجا و تو... בور از من...

בيوانـﮧ ڪـرده اے قلبم را

چگونـﮧ شعر زندگے ام را بےتو بسرايم

حال آنڪـﮧ احساسم را ڪـنارت جا گذاشته ام

معناے زندگے ام!! فصل هاےزندگے بے تو رقم مےخورב

آלּ چناלּ خسته ام ڪـﮧ اين هوا برايم בلگير است

به روزے בل خوشم ڪـﮧ בر آغوش بگيرمت، سر به روےسينـﮧ ات بگذارم

تا صـבاےتپش قلب مهربانت را بشنوم

و بگويم عشق من!! قلبم בيگر تنها نيست




یکشنبه نهم مهر 1391
م : ن : رجاء

دوستی گفت:

جاده هنوز خیس است

و من همچنان می روم

به خیال رد پای اشکهایت

ولی تردید مرا زجر می دهد

نمی دانم این خیسی اشکهای توست

یا خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟؟؟




سه شنبه چهاردهم شهریور 1391
م : ن : رجاء

عاقبت کار؟؟؟

ابری  شدم   در   آسمان    از   بهر  باران می روم

آخر تو خواستی این زمن     رو  به بیابان  می روم

با سوز و  آهی  می روم    بی یک نگاهی می روم

با  رو  سیاهی    می روم    اما هراسان می روم

این شهر باشد مال تو    آسوده   باشد  حال تو

نپرسم   از   احوال   تو     اما  پریشان   می روم

این بود  آخر خواسته  ات   من نیستم شایسته ات

چشمم ندید گلدسته ات   با  چشم  گریان  می روم

از  من گناهی دیده ای     عشقم زدل برچیده ای

از  تو  ندیدم  بوسه ای    اما   خرامان    می روم

از شهر تان  بیرون شدم     در بی کسی محزون شدم

از  هر نظر  مدیون شدم     با    رنج    هجران   می روم

بی من تو چون آسوده ای       از من  گنه   چون دیده ای

نفرین       مرا    بنموده ای        تا باشی شادان می روم



:: برچسب‌ها: عاشقانه های رجاء, شکست عشقی


سه شنبه هفتم شهریور 1391
م : ن : رجاء

بازگشت

خوب بودم خوبی کردم ،هم زخوبی راندنم

این فداکاری ز من بود ، دیگران آزردنم

بعد رنج روزگار ، نور خوشبختی دمید

عشق ناگه غافلم کرد، روی قلبم آرمید

عقل را از من گرفت و داد بدخلقی به من

از سرم سرمستی رفت و شد مریضی پیرهن

دوست و بیگانه همه از دست من آزار دید

از ندانم کاری هایم ، رنج معشوقم چشید

عمر را از او گرفتم ، پای او بستم به خود

او هم از بدبختی من، روزگارش خوش نبود

بعد سه سال عقل آمد، هفت ماه از آن گذشت

حال فهمیدم چه کردم، کی سبب بود بر شکست

توبه کردم ای خدا، جبران کنم هر کرده ام

رحم کن فرصت بده، نابود مکن آینده ام

ظلم کردم درحقت، ای عزیز من را ببخش

فرصت جبران خواهم، نه برای غل و غش

عهد و پیمان با تو بستم، هم با ذات کردگار

در رضای او بمیرم، هم نرنجانم تو یار



:: برچسب‌ها: عاشقانه های رجاء, بازگشت به عشق


سه شنبه هفتم شهریور 1391
م : ن : رجاء

توجیه کار نادرست

در دنیا دو نوع گمراه وجود دارد یکی اینکه کار نادرست انجام می دهد و خود را گناهکار می داند دومی آنکه کار نادرست انجام می دهد اما آن را توجیه می کند. گمراه ترین انسان همان دومی است.

از هر دو به خدا پناه می برم و سعی می کنم به جای اینکه کارم را توجیه کنم، راهم را درست می کنم.

 



:: برچسب‌ها: توجیه کار نادرست


دوشنبه ششم شهریور 1391
م : ن : رجاء

دوستی گفت:

میخاستم بگم عاشق پیشه بودن یه روزی به ضرر آدم تموم میشه
تنها عشقی که هیج وقت بهت خیانت نمیکنه عشق به خداست
همین وبس

چه  گفت




یکشنبه پنجم شهریور 1391
م : ن : رجاء

هرکس عزیزدلی دارد که همه چیزش عزیز دلش است

ای کاش شیرین آیی ,زندگی تلخ آید

راضی باشی توای دوست,کفر همه درآید

بین من و تو ای دوست شود تا ابد آباد

بین من واینجهان ,گرچه خراب نماید

پذیرم با دل و جان اینهمه آید آسان

اگر دوستی تو محبتی سراید

دوستت دارم ترا دوست ,ازدو جهت عزیزم

اول حق تواینست,دوم خوشم میاید

که این محبوبیت جان ,کند کار من آسان

که می بینم ترا سیر ,چو این پرده گشاید

خواهش نفسانیم مرا بندد به تو دوست

چونکه خوشم می آی , کسی یادم نه آید

این همه تعریف ها ,نیست زمن یا در آن

در این وآن ترا هست,با این زبان کم آید

مبل تو را ساختم ,از قلبم ای عزیزم

در پی تو جسم من ,دمی نشینی شاید

جسم من مونسش است , هر کی دمی نشیند

عزیز قلب من کاش,برای نشستن آید

رجامندتو هرکس ، اگرباشد عزیزم

مرنجانی دلش را ,چون دیگری رباید




یکشنبه پنجم شهریور 1391
م : ن : رجاء

دلم می خواد گریه کنم

می گم هستم می گه نیستی

می گم دوست دارم می گه دروغ می گی

می گم میام پیشت می گه گمشو

می گم چه می خواهی؟ می گه خوشبختی!

می گم خوشبختت می کنم می گه تو کلاه برداری

می گم می میرم می گه نه زنده بمون

میگم چرا ؟ می گه تا زجر بکشی

می گم خیلی زجر کشیدم می گه کمه

میگم معذرت می خوام میگه معذرت بخوره تو کلت

شما بیگین من چه کار کنم؟



:: برچسب‌ها: درد دل, گریه از درد, رنج عشق, بازی روزگار


جمعه سوم شهریور 1391
م : ن : رجاء

یادگاری از دوست

 



:: برچسب‌ها: یادگاری ازدوست


دوشنبه نهم مرداد 1391
م : ن : رجاء

دلم می خواد گریه کنم

می گم هستم می گه نیستی

می گم  دوست دارم می گه دروغ می گی

می گم میام پیشت می گه گمشو

می گم چه می خواهی؟ می گه خوشبختی!

می گم خوشبختت می کنم می گه تو کلاه برداری

می گم می میرم می گه نه زنده بمون

میگم چرا ؟ می گه تا زجر بکشی

می گم خیلی زجر کشیدم می گه کمه

شما بیگین من چه کار کنم؟

 




یکشنبه هشتم مرداد 1391
م : ن : رجاء

ویژه

ویژه ویژه




دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391
م : ن : رجاء

بنیاد زندگی و خوانواده احساس است و عشق

در گذشته دو جوان نسبت به هم احساس پیدا می کردند ، بدون توجه به تفاوت ها با هم ازدواج می کردند و تا تمامی عمر با هم خوشبخت زنگی می کردند .

امروزه می گویند زندگی شوخی نیست . نباید احساسی عمل کرد و مدت ها با هم خلوت می کنند که حرف های دل خود را بزنند و به تفاهم برسند . متاسفانه آمار طلاق و ناسازگاری به طور چشم گیر رو به افزایش است !!

تا بنیاد خوانواده نابود نشده باید به عقب برگشت؟



:: برچسب‌ها: احساس, ازدواج احساسی, تصمیم احساسی, عملکرد احساسی, ازواج با عشق


پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391
م : ن : رجاء

قسمت من

روي برگ گل نوشتم دوست دارم....

اما یکی اونو مثل بز اومد و خوردشرجا



:: برچسب‌ها: قسمت من


یکشنبه چهاردهم خرداد 1391
م : ن : رجاء

عاشق به هر حالی فدای عزیزش خواهد بود

اگه دوسم نداری ,بازم ای دل فداتم - مخور غصه بکن قهر, گرفتارچشاتم

نمیدونم چه طور من,یکی سوی تورفتم - ندونستم چی کردم ,چنین دل به توبستم

گرون بودی توبرمن , توای خوشگل خوشرو – من طفلکی ای دل ,شدم مردک پررو

توای بر تر ازهرگل ,چراخواهم ترا من-که من گیاه هرزم,توهستی گل سوسن

ندونستم عزیزم ,چه قد پسته مقامم - توروجا دادم ای گل , تواین قلب خرابم

منم شرمنده ای دل ,زاین کاری که کردم-شدم عاشق به تو گل -تو ای داروی دردم

گرفتار شدم ای دل ,به اون قامت رعنات –منو کشته به هر دم- همون قهرو تمنات

توی خوشگل خوش قد , کند جادولبانت - منو بسته زهر سو-همه راه وروانت

اسیر دامت شدم , به این بیچارگی ها - زآه سردمن دود , رودبه آسمون ها

دمی زنده شوم من,کشم رنج فراقت - که میمیرم همون دم ,رود ذهنم به یادت

درین بیکسی ای دل , شدم زارو محقر – به این حال غریبی,شود زندگی بدتر

که من چاره ندارم,به جز راه صبوری - کنم ناله به الله , کشم فراق و دوری

دراین گوشۀ هستی, که من بی کسم ای یار –کشم داغ ز دوری,فدات میشم هزار بار



:: برچسب‌ها: عشق ورزی, عاشق جنوبی, داستان عشق کرد, رجا ولیلا دوست داشتن


چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391
م : ن : رجاء

حرف دل

یادش به خیر حدود ۸ یا ۹ سالم بود از دختری خوشم می یومد . هرجا که اون واستاده بود من نمی تونستم از اونجا رد بشم و هرجا که اون با بچه ها به بازی مشغول بود من از اون بازی محروم میشدم . هیچ موقع نتونستم صورتشو از نزدیک ببینم و یا باهاش یه کلمه حرف یزنم خلاصه هر موقع اونو میدیدم دست و پام می لرزید و قیافم عوض می شد . تا اینکه سالها گذشت و من ازش دور شده بودم اما باز هم هیچ موقع نتونستم به هیچ دختری فکر کنم تا اینکه بعد سالها دختر خانمی بهم معرفی شدکه ازش خوشم اومد وبا هزار امید طرفش رفتم که همه چیزم بشه و فضای خالی خونوادم پر بشه . این خانم خانما نه تنها هیچی برای من نشدن ، نزدیک بود زندگی خودم رو هم از دست بدم تا اینکه بعد سه سال التماس به شکست مواجه شدم و هنوز زخم اون التیام نیافته بود که دختر خانومی سراغم اومد و گفت :

رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!

من گفتم :

شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد

شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد

نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو

قهوه ام حالا مگر ، یا خیال و آرزو ؟

خواب می بینم خدایا ، یا که لطفت بر منست؟

خسته ام ایندم زهر سو ، رحم کن شوخی بس است

خب ایشون نسبت به من خیلی علاقه داشتند اما بعد مدتی اینجوز پیدا شد که ایشون خیلی مذهبی تشریف داشتن ومن در حد ایشون نبودم تا اینکه یه شبه ناگاه همه چی عوض شد و برای همیشه از هم خدا حافظی کردیم

بله این ما و این داستان ما

از عشق خوب میدونم و حسابی زهرشو چشیدم کاش پاد زهر اون که یه بوسه آبداره نصیبم می شد یا دستم دستانش رو لمس می کرد!



:: برچسب‌ها: حرف دل, داستان من, شوخی های دخترانه, اخلاق خانم ها, به دختر جماعت اعتماد نکن


چهارشنبه سی ام فروردین 1391
م : ن : رجاء

7جمله دوست داشتنی

1- با گذشته تان صلح برقرار کنید تا زمانِ حالِ شما را تباه نکند.

2- آنچه که دیگران درباره شما فکر می کنند اهمیتی ندارد.

3- زمان همه چیز را التیام می بخشید. کمی زمان دهید، فقط مقداری.

4- هیچکس دلیل خوشبختی شما نیست مگر خود شما.

5- زندگی خود را با دیگران مقایسه نکنید، شما درک درستی از ماهیت سفر آنها ندارید.

6- زیاد فکر نکنید، ندانستن پاسخ همه پرسشها اشکالی ندارد.

7- لبخند بزنید، شما صاحب همه مشکلات دنیا نیستید.



:: برچسب‌ها: جام عشق, طعم عشق, عاشق گرفتار, گرفتار عشق, عرفانی


دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391
م : ن : رجاء

یه صحنه زیبا با درد و امید که نمی دانم چه عنوان براش بگذارم .

پرنده زخمی که یکی از بالهایش آسیب دیده بود لحظاتی بعد هوشیاری خود را باز یافت . اما ناتوان از پرواز نگاه خود را به سوی دیگر پرندگان دوخت . گویی به یاری آنان ایمان داشت .

۲۱.jpg

جفت پرنده زخمی برای او غذا می آورد



:: برچسب‌ها: پرنده زخمی, حس دوستی و عشق هرگز نمی میرد, وفاداری, صحنه زیبا با درد و امید, صحنه درد ناک


یکشنبه بیستم فروردین 1391
م : ن : رجاء

از غم واهمه دارم

دوستی گفت : باران که می بارد دلتنگ تر می شوم . راه می افتم بدون چتر ، من بغض می کنم و آسمان گریه ..... من توصیه نمودم که :

زدلتنگی نگو ای دوست ، ازین دلهره دارم

مکن یک لحظه دلتنگی ، ازین خاطره دارم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

مبند با دست خود خود را ، با این زنجیر بدبختی

ندارم طاقت رنجت ، که سخت است راه خوشبختی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

اوگفت : آسمان آبي دنيابي بغض ميگيرد، دلتنگي نمي شناسد و به شوق زندگي مي بارد اما آسمان دل با بغض ميگيرد. گاه دلتنگ مي بارد،گاه از سر شوق و گاه از جور رقيب و همه بخاطر شوق زندگي است مي بيني! هدف هر دو يكي است اما هر كدام براي خود برنامه اي جداگانه دارند حتي كوچكي دل هم مانع از رسيدن به هدفي نمي شود كه آسمان با همه ي عظمتش به دنبال آن است پس از اين تنگ و لبريز شدنهاي دل واهمه نداشته باش دوست من!



:: برچسب‌ها: دلتنگی, توصیه دوست به دوست, شعر و جمله عاشقانه, درد دل, راه خوشبختی


شنبه نوزدهم فروردین 1391
م : ن : رجاء

محبت است یا اینکه سر به سرم میگذارند؟

امروز بهم گفته شد :

بچه ها شوخی شوخی سنگ می زنند و گنجشکها جدی جدی می میرند ، آدمها شوخی شوخی زخم زبان می زنند و قلبها جدی جدی می شکنند ، نمی خواهی شوخی شوخی به اینکه جدی جدی به فکرتم فکر کنی؟ دردم را با شعر چنین گفتم :

خسته ام از روزگارم ، جان من شوخی مکن

پس سخن سنجیده گو ، یا ناز و کم روئی مکن

من زخوش بینی خود ، خوردم فریب روزگار

از تهِ دل جان بخواه ، امّا تو بد قولی مکن

اما چنین جواب دریافت کردم :

 نغز سخن دوست گرچه نهان است
صدق سخنش جان، گويی عيان است
عيب رنديش مكن ، كه بود بضعت او
بپذير قولش تو به جان ، مزن طعنه بدو
ناز يار شيرين كشيدن چه خوش است
چونکه او هم به عشوه و ناز دلخوش است



:: برچسب‌ها: ابراز محبت, درد دل با شعر, ابراز علاقه, شعرو سخن, نوای خوشبختی


چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391
م : ن : رجاء

نمی دانم بازی روزکارست یا لطف او!

امروز یکی بهم گفت: رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!

با این حرف خندم گرفت ، که ناگهان رفتم توفکر و این شعر ازدلم دراومد:

شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد

شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد

نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو

قهوه  ام   حالا  مگر  ،  یا  خیال  و   آرزو ؟

خواب می بینم خدایا  ، یا که لطفت بر منست؟  

خسته ام ایندم زهر سو ، رحم کن شوخی بس است

اما او گفت : فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

ديروز دلم در پي تو گمشده بود
سرگشته و دلتنگ نگاهت شده بود
مست وبي خود راه هرجا مي برد
طعنه بسيار ز مردم مي خورد
با نفس خاطر تو چشم ز مردم مي بست
حاليا غم ز نگاه پر ز شرارش مي جَست
قصه كم مي كنم از شرح جانسوز جدائی
كه مگر صبر دهد زین دل بي تاب رهائی

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



:: برچسب‌ها: درد دل, بازی روزگار, داستان قهوه, قصه عسل, لطف خدا


یکشنبه سیزدهم فروردین 1391
م : ن : رجاء

هرکس عزیزدلی دارد وعزیزدل او ،همه چیز اوخواهد بود

 

ای کاش  شیرین  آئی  , زندگی  تلخ  آید   راضی باشی توای دوست,کفرهمه درآید



:: برچسب‌ها: شیرین, دوست دارم, خوشم می آید, عزیزم, مبل